منوچهر خان حكيم

96

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

به قربان سرت گردم ، كه در شب‌هاى تار من * كه اين درياى دشمن دوست از دشمن نمىداند « 1 » كه شهزاده اين بيت را خوانده ، شروع در گريه نمود . سگدندان گفت : اى شهزاده ! اين جماعت مغلوبند و ( 59 ) صباح يورش بر ايشان بريم و آن دختر سالار آن لشكر است دستگير نموده به خدمت تو آورم ، كه سلطان محمّد از جملهء پندهاى سگدندان تسلّى شد . اما چون شب درگذشت و صبح شد ، سگدندان حرامزاده با لشكر گران يورش به ميدان آورد و از آن طرف هم تبريزيان سر راه بر ايشان گرفتند ، هنگامهء خون‌ريزى گرم شد . [ جنگ گيسيا بانو با قراخان و سگدندان ] امّا چون قاصد آذر برزين به اردوى اسكندر رسيد ، نصف شب بود . از قضا آن شب مير طلايه ، نور چشم فرامرز ، گيسيا بانو بود . پياده‌اى را ديد ، پرسيد كه : اى پياده ! منسوب تو كيست ؟ قاصد گفت : بنده را به خدمت اسكندر بريد كه كار تنگ وقت افتاده است و نامهء آذر برزين دارم . بانو گفت : نامه را بيار تا ببينم . پس قاصد ، نامه را به دست گيسيا بانو داد . چون بانو بر مضمون نامه مطلع شد ، آه از نهاد او برآمد . گفت : اين پريشانى كه اسكندر دارد ، عالم را بس است و اين خبر محنت اثر است كه آذر فرستاده است . پس شما از پى كار خود برويد كه من به خدمت آذر خواهم آمد . پس بانو چهار هزار كس برداشته متوجّه راه شد . امّا سگدندان كار به تبريزيان تنگ كرده بود كه از يك طرف نعرهء اللّه اكبر گيسيا بانو بلند شد . بانو تا رسيدن ، خود را به قلب لشكر تركان زد . اتفاقا با قراخان روبرو شد . قراخان هى بر او زد كه : اى بىدولت ! تو كيستى كه در چنين وقتى كه مىخواستم دختر اسكندر را دستگير نمايم و به خدمت پسر پادشاه تركان برم تو آمدى و جان‌فشانى براى اسكندر مىكنى ؟ گيسيا بانو گفت اى ترك خيره‌سر ! تو را چه حدّ آن است كه راه بر دختر اسكندر بگيرى ؟ اين بگفت و شمشير از غلاف كشيده ، نهيب به

--> ( 1 ) . كذا .